;
گالری یافته
جهانِ گستردهی محمودرضا زندپور منظرهای از سکوتی سنگین و تعلیقی ابدی است، فضایی که در آن امر والا و وهمانگیز طبیعت با خشونت صُلبِ هندسههای مصنوع گره میخورد. او ما را به تماشای جغرافیایی روانی میبرد که پیش از آن که بازنمایی مکانی معین باشد، تجسمی از وضعیت وجودیِ آدمی در مواجهه با ساختارهای کلان قدرت، انزوا و جبرهای تاریخی است. در چشماندازهای پهناورِ او که با کوهستانهای یخی، آسمانهای پرالتهاب، زمینهای بایر یا جنگلهای انبوه احاطه شدهاند، فیگورهای انسانی نه به عنوان کنشگرانی فردی و خودمختار، بلکه همچون تودههایی بیچهره، مسخشده و همشکل ظاهر میشوند. این پیکرههای یکسان که گاه در صفوفی منظم و هندسی به سوی بناهایی مونولیتیک و ناشناخته در حرکتاند و گاه در شکاف درههای عمیق سرگردان ماندهاند، استعارهای از انقیاد، فقدان هویت فردی و حرکتِ گلهوارِ انسان معاصر به سوی مقصدی نامعلوماند.
تنش بنیادین این آثار در تقابل میان توده و ناظر، و میان طبیعتِ وحشی و نظم هندسی نهفته است. احجام مکعبی، سکوها و سازههای بروتالیستی، همچون نمادهایی از نهادهای قدرت و کنترل، بر منظره تحمیل شدهاند و انسانها را در مرزهای خود محصور کردهاند. حضور تکافتادهی برخی پیکرهها بر فراز بامها یا سکوها در برابر سیالیت تودهها، پایگانی از نظارت و بیگانگی را القا میکند. رنگهای سرد، خاکستریها و آبیهای منجمد، که گهگاه با رگههایی از رنگهای گرم یا یک فرم هندسیِ خالص در هم میشکنند، اتمسفری از پادآرمانشهری بیزمان را میسازند. نقاشیهای محمودرضا دعوتی است به تأمل در باب تنهاییِ انسان در میان انبوه جمعیت، اضطرابِ گمگشتگی در برابر نیروهای ناشناخته و حرکت خاموش ما در امتداد تاریخ؛ روایتی تجسمی از هراسی مشترک که در پسِ سکوتِ این بومها پنهان است.
در نقاشیهای محمودرضا زندپور مخاطب بیش از هر چیز با تجربهای از امر والا (The Sublime) اما در خوانشی تاریک و معاصر از آن روبهرو میشود. او جغرافیایی خلق میکند که ابعاد آن از مقیاس انسانی فراتر میرود و انسان را در برابر پهنهای از ناشناختههای عظیم، طبیعتِ بیتفاوت و ساختارهای صُلب قرار میدهد. این نقاشیها روایتی تکهتکه اما پیوسته از یک هجرت، یک آیینِ دسته جمعی یا شاید یک تبعیدِ تاریخی را به تصویر میکشند. در این جهان، جغرافیا صرفاً یک پسزمینه نیست، بلکه خود به مثابه یک نیروی قاهر و سرکوبگر عمل میکند. کوهستانهای یخی، درههای عمیق، جنگلهای انبوه، آسمانهای گرگومیش و پرندگان شکاری در کنار هم، اتمسفری از یک انتظارِ وهمانگیز و یک پایانِ محتوم را میسازند که بر تمام عناصر تابلو سایه میافکند.
مفهوم توده و بحران فردیت نقطهی ثقل این مجموعه است. هنرمند با حذف عامدانهی چهرهها و ویژگیهای فردی، پیکرههایی همشکل، گاه با پوششهایی آیینگون و گاه چونان اشباحی سرگردان خلق کرده است که در آرایشهایی هندسی و بهشدت منظم قرار گرفتهاند. این نظمِ پادگانی و گلهوار ، که فیگورها را به اجزایی از یک ماشینِ عظیمِ ناشناخته تقلیل میدهد، تداعیگر ساختارهای تمامیتخواه و نظامهای کنترلگر در جوامع انسانی است. حرکت این تودهها به سمتِ مکعبهای مونولیتیک، دروازههای تاریک یا درونِ شکافِ صخرهها، حرکتی از سرِ اراده به نظر نمیرسد، بلکه نوعی کششِ جبرگرایانه و تسلیم شدن در برابر جذبهی قدرت یا تاریکی است. در اینجا، انسانها نه در حال زیستن، که در حالِ عبور کردن از یک برزخِ بیپایاناند.
در نقطهی مقابلِ این تودههای متراکم، هنرمند هوشمندانه از عنصر تکافتادگی و نظارت بهره میبرد. حضور فیگورهای منفرد در ارتفاع - بر روی بامها، لبهی پرتگاهها یا روی سکوها - دوگانهای از ناظر و منظور، یا کنترلگر و کنترلشونده را شکل میدهد. این تضاد، لایهای از اضطرابِ مدرنِ نظارتپذیری (Surveillance) و بیگانگیِ آدمی با همنوعانِ خود را به بافتِ مفهومیِ آثار تزیرق میکند. حتی در آثاری که انبوهی از شاخوبرگها و فرمهای ارگانیک بر فضا مسلط میشوند، هندسههای خالص (مثلثها و مکعبها) همچون مداخلاتی بیگانهساز در دل طبیعت رسوخ کردهاند و نشان از تسخیرِ فضا توسط یک نیروی مصنوعی و هژمونیک دارند.
از منظر زیباییشناختی، استفاده از قلمگذاریهای اکسپرسیو و آزاد در پسزمینهها، در تضادی حسابشده با هندسهی خطکشیشده و فرمهای صُلبِ معماریگونه قرار میگیرد. پالت رنگیِ محدود و سرد که بر پایهی آبیهای تیره، خاستریهای سرد و سفیدیهای خاموش بنا شده است، حس انجماد و ایستایی را تشدید میکند و هرگونه شورِ حیات را از منظره میمَکَد. با این حال، تضادهای نوریِ ناگهانی - مانند سرخیِ یک غروب، یا فرمهای رنگیِ هندسی در دل یک جنگلِ آشفته - همچون شوکهایی بصری عمل میکنند که بر وهمآلودگیِ صحنه میافزایند.
این مجموعه آثار تنها یک گزارش بصری از یک پادآرمانشهر نیست، بلکه یک کاوشِ روانشناختی در اعماق اضطرابهای جمعیِ ماست. هنرمند با زبانی که همزمان اسطورهای و معاصر است، استعارهای قدرتمند از مسخشدگی، فقدان هویت وسرگردانیِ انسان در هزارتوی تاریخ و ساختارهای قدرت میسازد. این آثار ما را وا میدارند تا در سکوتِ سنگینِ بومها بایستیم و از خود بپرسیم در مسیرِ بیبازگشتِ تودهها، جایگاهِ ما کجاست؟ آیا ما آن ناظرِ ایستاده بر لبهی بامیم، یا یکی از هزاران پیکرهی بیچهرهای که به سوی تاریکیِ یک مکعبِ بتنی پیش میروند؟
حمیدرضا کرمی