;
بخشی از بیانیه نمایش گُلمرگ
متولد میشود/جوانه میزند/ میشکفد/ میافشاند و بارور میسازد. تا سرحد مرگ ستوده میشود ولی درست بزنگاه بسیار کوتاهِ زیبایی، جوانی و شکوهش، با شیبی بیسیار تند به سوی مرگ میپژمرد. اگر به مرگ طبیعی مرده باشد، همانجا میدرخشد و همانجا هم پرپر میشود و با مرگش، بقای نوعش را تضمین میکند. . اما اگر به مرگی غیر طبیعی مرده باشد، به بیشمار شکل، دگردیسی میکند.
زینت کفن و دفن و آرایندهی وصل و ولد میگردند. مرگ را شان و حرمت مینهند و زندگی را برای لحظهای هم که شده، بزک میکنند. از میان همنوعانش چیده میشود/ تنها میافتد و در کنار همدستههای جدیدش (که همگی یکبار قبلا مردهاند)، بازچیده میشود.
زهر و عطر و پادزهر میشوند/ زخمی میشوند/ زخم میکنند و زخم میزنند.
نقشهای متناقض بازی میکند/ بر همهچیز منقوش میگردد و بدست هنرمندان ریز و درشتِ تاریخ، تکثیر میشود و (احتمالا) بسط مییابد.
به دل فرهنگ رسوخ میکند (نه آنچنان که به دل خاک)، و آغشته بدان و به یاری پشتکار زمان، پیلههای معنایی تودرتویی حول خود میتند و بدل به چیزی فراتر از خود میشود. نمادین میگردد، پس بسیار نمود مییابد.
بایگانیاش میکنند تا پایگان یابد. به جای خدایان مینشیند و ستایش میشود . البته توامان از درون تهی میگردد/ کلیشه میشود/ مستعمل میگرد د/ پیشِ پا میافتد
و پس از خودش، معانیاش نیز به تمامی مصرف میشود.
اما همواره؛
از خاک میروید..
و
از خون میدمد..
هوفر حقیقی