خانه کجاست؟
بینال ونیز ۲۰۲۶ «گامهای مینور»

«زن برهنه، وارونه از ناقوس آویزان بود و بدنش را به دیوارهٔ فلزی آن میکوبید. دو قطعه فلز به پهلوهایش بسته شده بود و هر بار که بدنش با ناقوس برخورد میکرد، صدایی سنگین در باغ جیاردینی میپیچید. ما هنوز وارد پاویون اتریش نشده بودیم؛ در گرمای نزدیک به چهل درجه، در صف ایستاده بودیم و به بدنی نگاه میکردیم که برای به صدا درآوردن زنگ، خودش را به ناقوس میکوبید. آمدهبودم به ونیز تا آرام شوم. جنگ رسام را کشیدهبود. احساس میکردم دیگر چیزی از من نمانده. همه مرا به شور و شوقم حتی در شرایط بسیار سخت می شناختند و این اولین بار بود که آن را از دست دادهبودم. چندین بار در طول چند سال گذشته سعی کردهبودم بینال را ببینم اما هر بار مانعی سرراهم آمده بود و حالا صدمات جنگ مرا کشاندهبود به ونیز تا شاید مواجهه با هنر بتواند آرامام کند. میخواستم ایمان قلبیام به هنر را دوباره بازیابم به اینکه هنر در زمانهای پر از بحران هنوز تنها امکان من برای نفس کشیدن است. و با همین فکرها ایستاده بودم رو به روی بدنی که برای شنیده شدن باید رنج را با اشتیاق بسیار بر بدنش تحمیل میکرد.»
عنوان نمایشگاه امسال «گامهای مینور» اشاره دارد به صداهایی که اغلب توجه برنمی انگیزند و چه بسا نادیده گرفته میشوند. چیزی که انتظارش را نداشتم مواجهه با نمایشگاهی بود که کیوریتور آن یک سال پیش از افتتاحیه مرده بود. کویو کوئو که در دسامبر ۲۰۲۴ به عنوان کیوریتور انتخاب شده بود در می ۲۰۲۵ تنها چند ماه پس از اعلام تم نمایشگاه به شکل ناگهانی درگذشت. من به مرگ در طول جنگ بسیار اندیشیدهبودم و حالا دیدن نمایشگاهی که فقدان و حضور نمایشگاهگردان آن در بخشهای بسیاری از آن دیده میشد ، مرگ و زیستن را پیوسته یادآوری میکرد. هر سال بینال دو بخش دارد یک بخش ملی که هر کشور نمایندهی خود و فضای مجزای خود را دارد و بخشی دیگر دعوت کیوریتور از هنرمندان مختلف است که آثارشان بر اساس تم اصلی بینال شکل گرفته و یا مرتبط با آن است. نکتهی مهم این است که تاکید کنم هیچ لزومی ندارد پاویونهای ملی تم اصلی نمایشگاه را دنبال کنند.کویو کوئو در بیانیه نمایشگاه مینویسد:« اگرچه اغلب در هرج و مرجِ پراضطربِ کنونیِ جهان گم میشویم، موسیقی همچنان ادامه دارد. آوازهای کسانی که با وجود تراژدی، زیبایی میآفرینند؛ نغمههای فراریانی که از ویرانهها بهبود مییابند؛ هارمونیهای کسانی که زخمها و جهانها را ترمیم میکنند»
با دیدن اولین نمایشگاه که در فضای فرعی و در سطح شهر بود به دوستم میگویم آیا میان این هرج مرج و بیعدالتی جهانی هنر تنها مفری نیست که هنوز میتوان دربارهی عدالت صحبت کرد، دربارهی آیین نجات یافتن؟ او میگوید نگاهم خیلی رمانتیک است این موضوعات بیشتر مد روز است تا دغدغهی عمومی. همین نکته تمام روز ذهنم را مشغول میکند. میان پاویونهای ملی باغ جیاردینی راه میروم. باغی که گویی محل اجتماع کشورهایی است که هر کدام خانهی خود را به شکل مجزا در باغ علم کردهاند. از پاویونی به پاویون دیگر میروم گاهی خیلی تند ردشان میکنم و گاهی قلاب ماهیگیریشان شکارم میکند. پاویون بریتانیا تناقضی را در خود جای داده که برایم جالب است. تناقض میان یافتن خانه و در عین حال از دست دادن خانه و تفاوت این خانهها با هم.
بریتانیا امسال با نمایشگاهی انفرادی از لوبینا حمید هنرمند متولد زنگبار به بینال آمدهاست. قبل از خواندن بیانیه سوالهایی که روی یکی از دیوارها آمدهاست را میخوانم:
۲۶ پرسش برای امروز:
اهل کجایی؟
جایی که خانوادهات آن را خانه مینامند، میشناسی؟
چه چیزی خانه را به یادت میآورد؟
میخواهی به جای قدیم برگردی؟
تا به حال آنجا بودهای؟
زبان جای قدیم را به خوبیِ زبان جای جدید میفهمی یا به خوبیِ آن صحبت میکنی؟
آیا معماری جای قدیم را آرزو میکنی یا میخواهی در جای جدید خانهای بسازی؟
چقدر طول کشید تا رفتارهای جای جدید را یاد بگیری؟
بلدی در جای جدید غذا بکاری؟
میتوانی غذای سرزمین خودت را در بازارهای جای جدید پیدا کنی؟
آیا سم میتواند خوشمزه باشد؟
لباسهایت شبیه لباسهایی است که خانوادهات وقتی در جای دیگر زندگی میکردند، میپوشیدند؟
آیا سبک لباسی میپوشی که نشان دهد به جای جدید تعلق داری؟
چطور به اینجا رسیدی؟
آیا مگسها میتوانند اینجا ساکن شوند؟
چطور از اینجا خواهی رفت؟
کی از اینجا خواهی رفت؟
چرا هنوز اینجایی؟
آیا تاریخ اینجا را میفهمی؟
آیا آب همیشه مفید است؟
تو بخشی از تاریخ اینجایی یا باید بخشی از آیندهٔ اینجا باشی؟
چرا ماسک بزنی؟
آیا اشتباه کردن میتواند به موفقیت منجر شود؟
آیا رویا واقعی است؟
آیا جادو ممکن است؟
به کجا تعلق داری؟
سوالها مرا میبرند به سالهای کودکی وقتی با خانواده ام هر چندسال یک بار از این شهر به آن شهر منتقل میشدیم و همه چیز برای منِ بیگانهی جمع، غریب بود و دلم برای خانهای که هنوز نمیدانستم کجاست تنگ میشد. از آن روز خانه برای من مفهومی بیبدیلی شد که حتی در زیر بمباران جنگ هم ترس از دستدادنش مانع میشد به جای امنتری پناهببرم. خانه مفهومی غیرقابل دسترس شد و صرفن مکانی برای سکنی گزیدن نبود. لوبینا هم خانه را فرای یک چاردیواری میبیند خانه جایی است که درآن زبان، پوشش، احساسات و هویت تو معنا مییابد.

در نقاشیهای لوبینا رنگهای گرم و زندهی نقاشیها جلوهگری میکند. رنگ آمیزی فرهنگی کاملن در فضا هویداست اما چیزی معذبت میکند که دقیقن نمیدانی چیست. متن روی دیوار را میخوانم. لوبینا حمید از ماهیت تعلق میگوید و جایی که آن را خانه مینامیم. آثار او در فضایی بیرون از ریشهاش نمایش داده میشود.(در بریتانیا) در تابلوهای نقاشی، آشپزها٬ معماران٬ قایق سازان٬ خیاطها و باغبانها را میبینیم که در فضایی غیرواقعگرا مشغول کارند و در حال تلاش برای تطبیق خود در مکانی ناآشنا هستند. در فضا باندصوتی در حال پخش است. صدایی بهشتی که تبدیل به وز وز مگس میشود و سوالی که میپرسد «آیا سم میتواند خوشمزه باشد؟ آیا مگسها میتوانند اینجا ساکن شوند؟» صدا را معناپذیرتر میکند.

هنرمند میگوید: «این نمایشگاه دربارهی تمایل واقعی ما به تعلق داشتن و دشواری آن است فارغ از این که شما که هستید.» او آثارش را بر اساس فضای پاویون بریتانیا خلق کردهاست. معماری آنجا که نمادی از خود بریتانیاست در نگاه اول فضایی پذیرا و روشن دارد اما تصاویر به همراه متن با صداهایی که به مرور ناهنجار میشود حسی از اضطراب و ناآرامی به فضا تزریق میکند. احساسی که مهاجرین همواره با آن آشنا هستند. در سالن دیگری دیوارها از پاروهای رنگارنگ پوشیده شده که بیش از هرچیز تداعیگر موقعیت جغرافیایی انگلیس و مهاجرانی است که خودشان را با قایق به این سرزمین میرسانند. فضا راهنمایی است برای یافتن توان زیستن در مکانی که به آن تعلق نداریم. عنوان نمایشگاه: «پیشبینی تاریخ: آزمون ترجمه» بیش از هر چیز برایم معناپذیر میشود: «آیا میشود آینده را بر مبنای گذشته حدس زد وقتی که هیچ ترجمهای کامل نیست.»
خانه در پاویون آلمان هم موضوعی قابل توجه است. پاویون آلمان با حدود ۳ میلیون تکه موزاییک مرمری بر اساس خانهی کودکی هنرمند – سونگ تیو بازآفرینی شده. عنوان نمایشگاه -ویرانه- از همین ساختمان آغاز میشود طرحهای گرافیکی و لکههایی بر روی مرمرها روشی برای انتقال حس ویرانی داشت. این ساختمان بازسازی یکی از بزرگترین مجتمعهای خوابگاههای کارگران قراردادی ویتنامی در برلین شرقی بوده است و اکنون در حال تخریب است. در درون این ساختمان هنریکه ناومان اثری چندبخشی آفریده که با فضاسازی همراه است. این اثر با نام جبههی داخلی به کاوش در گذشته و حال و آیندهی نظامیگری اجتماعی میپردازد. رنگ سبز دیوارهای سالن را پوشانده. رنگی که در پادگانهای ارتش شوروی در آلمان شرقی استفاده میشده است. یکی از دیوارها با ابزارهای خانگی در زندگی روزمره پوشیده شده و دیوار دیگری ردیفی از صندلیهاست و دیگری تابلوی بزرگی است که بازسازی اثری از کارل هاینتس یاکوب پدربزرگ هنرمند است. اثر اصلی یک نقاشی دیواری سوسیالیستی رئال است که در دهه ۶۰ میلادی کشیده شده و ناومان آن را با پارچه و چرم بازسازی کرده است. دیوارها به سقف که نزدیک می شوند به پرده های متعددی آراسته شدهاند.
ناومان این چیدمان پیچیده را «پیشاتاریخ باستانشناختی زمان حال» مینامد. استراتژی او دلباز کردن فضاست. و با اینکار به مخربترین شکل برخورد با گذشته فاشیستی پرداختهاست. چون ما را به عادی بودن این تاریخ فاشیستی وادار میکند. تا بگوید چقدر عادیسازی هراسانگیز است. از دید او شکافهای تاریخی در آلمان شرقی و دورهی پسااتحاد و نظامیگری همچنان در جهان امروز تاثیرگذارند.

از سالن که بیرون میآیم قدری گیجم. در باغ ساختمانهای بزرگ پراکندهاند میدانم که قرار نیست همهی پاویونها را در این مدت کوتاه ببینم. در این گرمای طاقت فرسا پاویون اسپانیا با سالنها بزرگ تو در تویش از فضای بیرونی هم گرمتر است. اما چیدمان بزرگش چنان چشمگیر است که نمیتوان از آن صرفهنظر کرد. عنوان نمایشگاه بازماندهها است و پنجاه هزار کارتپستال تمام دیوارهای سالنهای نمایش را تا سقف پوشانده. تعداد زیاد کارتپستالها نفسگیر است و امکان دیدن تمام آنها وجود ندارد. هنرمند ساکن بلژیک اوریول ویلانووا به مدت ۲۰ سال دست به جمع آوری کارت پستالها و خرید آنها از بازارهای دست دوم فروشی زده است و همانگونه که ما امکان دیدن تمام کارتپستالها را در بازار نداریم اینجا هم از دیدن آنهایی که در ارتفاع بالا نصب شدهاند محرومیم. کارت پستالها در هر بخش به شکل موضوعی نصب شدهاند. تصاویری از چشماندازها، بازارها، مکانهای تاریخی، گلها و حتی حیوانات. همراه دوست نقاشم چند کارت پستال از ایران میبینیم و مشغول صحبت دربارهی آن به زبان فارسی هستیم که مسئول سالن در حالیکه بادبزن زردی همراه دارد به زبان فارسی میگوید مبادا به آنها دست بزنیم. از دیدن یک همزبان غافلگیر میشویم. وحید امیری دانشجوی ژئوفیزیک در ایتالیاست و حضور در پاویون اسپانیا کار فصلی اوست. او توضیح میدهد هنرمند تا به امروز ۲۰۰ هزار کارت پستال جمعآوری کرده و اینجا تنها ۵۰ هزار تا از آنها نصب شده است و بعد به ما چندین کارت پستال مرتبط با ایران نشان میدهد که در طول روزهای کاریاش آرام آرام پیدایشان کرده است. یکی از آنها مربوط به بازار کاشان در دهه هفتاد میلادی است.
کارت پستالها نیز مرا یاد کودکیام میاندازد. زمانی که نامه نوشتن بسیار رواج داشت و جابهجاییهای زیاد ما از شهری به شهر دیگر دوستانم را از من دور میکرد و این نامهنگاری و کارتپستالها بودند که این دوستی را زنده نگه میداشت. حالا هنرمند که خودش متولد ۱۹۸۰ میلادی است با حضور در بازارهای دستهدوم فروشی و خرید این کارت پستالها یادگاریهای مکاتبات شخصی در نظام گذشته را دوباره وارد نظام هنر میکند. آرشیوی که به نظر ساده می آید اما باقیماندههای تجربههای زیستهاند. در واقع «باقیماندهها» (عنوان نمایشگاه هم همین است) حالا دیگر صرفن بازنمایی ساده از مکانها، بناها یا اشیا نیستند بلکه شاهدانی بر چگونگی محو و ظهور خاطرهها هستند. در بیانیه نمایشگاه نوشته شدهاست: این چیدمان «ما را به بازاندیشی در ارزش فرهنگیِ آنچه که به نظر بیاهمیت میرسد فرا میخواند. این پروژه به مباحث معاصر دربارهی تولید انبوهِ تصاویر، شکنندگیِ رسانههای فیزیکی، و نیروهای اقتصادی می پردازد که تعیین میکنند چه چیزی شایستهی ماندگاری است و چه چیزی به ورطهی فراموشی سپرده میشود»
دوستم که پاویون استرالیا را زودتر از من دیدهاست، تشویقم میکند دیدنش را از دست ندهم. در مسیر رسیدن به پاویون با هیجان میگوید که هنرمندی لبنانی (خالد صبصابی) بر اساس منطقاالطیر عطار اثری چند رسانهای آفریده است و بعد سکوت میکند مبادا چیزی بگوید عیش غافلگیری اثر برایم کور شود. در ورودی پردهای نصب است که مانع از ورود نور بیرونی است. در میانهی سالن تاریک اثری هشت لت می درخشد. هشت بوم بزرگ نقاشی سه در دو متر. تصاویر آبستره هستند. کمی که در جایم مستقر میشوم تازه متوجه میشوم ویدیویی روی تابلوهای هشت لتی به شکل چرخشی پروجکت میشود. انگار نقشهای روی تابلوها متحرکند در حالیکه یک تصویر ثابت نقاشیشده و یک تصویر متحرک پروجکت شده بر روی آن به همراه باند صوتی تلاش دارد رازآلودگی و وهمی را متبادر کند که ذهنیت صبصابی از عرفان شرقی دارد.
از کشف اولیه مرکز سالن که فارغ میشوم تازه دیوارهای اطراف که در سیاهی هستند توجهام را جلب میکند.. ساختار سالن نیز هشت ضلعی است و این هشت ضلعیِ بزرگترِ سیاه رنگ با گردش نور نقشهایش ظاهر میشود. نقشها در دل تاریکی برای لحظاتی میدرخشند و میتوان حروف خوشنویسی شده را روی آن تشخیص داد. انگار سفالینهی قدیمی را در ته غاری کشف کرده باشی و ناگهان رد نوری گذرا تو را متوجهی نقوش روی سفالینه کند. این چرخش نور به روی این دیوارهای تاریک طی ۵۴ دقیقه دورش کامل میشود.

عنوان نمایشگاه ««conference of one’s self است که شاید بشود آن را گفتگو- یا همنشینی یا حتی همدلی با خویشتن ترجمه کرد. هشت ضلعی و لزومش توجهام را بیشتر معطوف به منطقالطیر میکند. تا آنجا که به خاطر دارم منطق الطیر هفت مرتبه دارد:طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، و در نهایت فقر و فنا. با خودم میگویم مرحلهی هشتم چیست. کلید نمایشگاه و یا بهتر بگویم بیانیهی شخصی هنرمند همین ضلع هشتم: «همنشینی با خویشتن» (عنوان نمایشگاه) است. مصاحبهای از خالد دربارهی اثر پیدا میکنم. صبصابی در سال ۱۹۷۶ از لبنان به استرالیا مهاجرت میکند و تمام آثارش بر عدالت اجتماعی، هویت، مهاجرت و تجربههای انسانی متمرکز است. در بیانیه، هنرمند از مخاطبین دعوت میکند دور اثر حرکت کنند و ریتم شخصی خود را بیابند. در واقع این حرکت به سوی دگرگونی است که در آن احساسات و تجارب جمعی در نقطهای به هم میرسند. کاری که سیمرغ در طول مسیر انجام میدهد و حالا صبصابی با افزودن مرحلهی هشتم نه به دنبال تکمیل کردن داستان عطار بلکه برخوردی معاصر با اثر اوست. روشی برای گشودن فضایی جهت تامل دربارهی خود مخاطب، امکان گفتگوی شخصی در فضایی که مخاطب را به حرکت، توقف و تامل وا میدارد. امکانی برای تفکر دربارهی وجوه انسانی در جمع. یاد دوست عکاس ایتالیایام گابریل میافتم که وقتی شور و هیجانم را دربارهی مراسمی سنتی ۸۰۰ ساله در شهرش دیده بود تشویقم کرد از آن عکاسی کنم. وقتی از او پرسیدم آیا خودش عکسی از مراسم گرفته پاسخ جالبی داد: «اینها برای ما روزمرهاند دیگر قادر به دیدنشان نیستیم. گاهی به چشم بیرونی نیاز است تا ما با چشم او بتوانیم بهتر آن را ببینیم.» تجربه صبصابی هنرمند لبنانی- استرالیایی از عرفان ایرانی و شاعر ایرانی برای من همین احساس را داشت. در جایی غریب ناگهان دیدن اثری برگرفته از فرهنگ و قصهای که از کودکی با آن بزرگ شدهای، تجربهای نابی است که اجازه میدهد از چشم تازهای بخشی از هویت همیشگی خودت را نظاره کنی و امکان تامل بیشتر بر آن بیابی.
دقیقن نمیدانم خانه، هویت، ریشه حافظه تمهایی است که در بسیاری از نمایشگاهها تکرار شده یا چون مضامینیاست که مرا بیش از هر چیز جذب میکند در مقابل این آثار بیشتر تامل میکنم و یادداشت برمیدارم. مثلن آرمن آگوپ هنرمند ارمنی مصری در پاویون مصر با الهام از سنتهای کهن مجسمهسازی مصر دو مجسمهی بزرگ از گرانیت یکپارچه را در دو سالن مجزا نمایش میدهد. در یکی از سالنها مخاطبین دعوت میشوند به لمس سنگ گرانیت تا تجربهای عرفانی داشته باشند شاید گونهای از مراقبه. همه چیز تو را به تجربهای حسی دعوت میکند به گوش سپردن و تمرکز و آهستگی. تمرکز روی امری نامرئی از طریق عناصر مادی.

اما خود معماری پاویون ایتالیا و قدم زدن در آن تجربهی ویژهای است. پاویون ایتالیا دو سولهی بزرگ است که به هم متصلند و دیوارهای آجری ـ سیمانی و کف پوش سنگی و سقف چوبی آن انگار دعوتیاست به دل تاریخ. پیکرههایی که در نگاه اول گلی به نظر میرسند سالن را پر کردهاند. آدمهایی در اندازههایی نه غول پیکر که گاهی در ابعاد انسان و یا قدری بلندتر و برخی پیچیده در گُل و عناصر طبیعی. زیبایی سالن اول نه صرفن در فضاسازی که در تعامل مجسمههای خدایگونه-انسانگونه با بازدیدکنندگان است. به راحتی میتوانی میانشان راهبروی به آنها نزدیک شوی حتی لمسشان کنی و در چشمهایشان خیره شوی. آنها همچون نمایندهای از خرد جمعی حاضرند تا زمان حال را به پرسش بکشند در حالیکه با متریالی خانگی و در دسترس ساخته شدهاند تا هرچه بیشتر حس ملموس انسانی را انتقال دهند. مجسمهها به من احساسی را منتقل میکردند که انگار هر کدام نمایندهای از بخش وجود من است منی که همچون زمین بارمیدهد و می آفریند، منی که گاه قضاوتگر است و گاه درمانده و گاه خشمگین. آثار چنان در روح و جانم مینشیند که نمیتوانم از دیدنشان دل بکنم و شاید حدود یک ساعت وقت در سولهی اول به همراه دوست معمارم که مدتیاست به هنر مجسمهسازی و سرامیک روی آورده است سپری میکنم.
کیارا کامونی هنرمند این اثر عنوان پروژه را Con te con tutto»» نامیده که معنای تحت الفظی آن میشود «با تو، با همهچیز» اما شاید بتوان آن را با تو و با همهی هستی هم ترجمه کرد چرا که هنرمند و کیوریتور سیسیلیا کانتسیانی این نمایشگاه را به عنوان گشودگیای نسبت به جهان توصیف میکند. کیارا در مصاحبهای میگوید که ارتباط عمیقی با تاریخ احساس میکند. و منتقدین معتقدند که در این فضا ارجاعاتی به هنرمندان بزرگی همچون ماریزا موتس و فلیچه کازوراتی دیده میشود که نشان از تداوم و گفتگو با تاریخ این کشور است. کیارا مفهوم عظمت را نه با ژستهای بزرگ بلکه با تکرار و فرم تعیین میکند در واقع هیچ چیز در اینجا از مقیاس انسانی فراتر نمیرود و به همین علت بدن بازدید کننده و اثر ارتباط تنگانگی با هم پیدا میکنند. گویی تو نیز جزئی از جمع مجسمهها هستی و آنها نیز در جمعیتی از انسانها حضور دارند.
هرچقدر پاویونهای در جیاردینی مجزا و همچونخانههایی پراکندهاند. آرسناله محلی برای گفتگو و همنشینی ملتها در کنار هم است. آرسناله که در گذشته بزرگترین کارخانهی کشتیسازی جهان بودهاست حالا محل رویدادهای فرهنگیاست. نمایشگاه اصلی در هر دو قسمت برپاست جیاردینی و آرسناله. اول جیاردینی را می بینم. بیش از هر چیز ورودی سالن و تابلوی نقاشی بزرگی توجهام را جلب میکند. نقاشی چند لت است که در سمت راست تونی موریسون دیده میشود نویسندهای که اولین بار در سن ۱۷ سالگی از او رمانی خواندهام و مفتونش شدهام. در متن کویو کوئو نیز اشارهای به او شده است: «در اسطورههای ما، در آوازهای ما، زخمها همان جا هستند. نمیتوان پیوسته روی بحران متمرکز ماند. باید عشق را داشته باشی و باید جادو را داشته باشی، آن هم زندگی است» در سمت چپ نقاشی تصویر کویو کوئو دیده میشود. هنرمند کوبایی امریکایی «ماریا مگدالنا» این اثر چند بخشی را که حاوی نقاشی چند لت و مجسمههایی از گلهای ارکیده را به عنوان نشان احترامی به این دو آفریده است. در واقع این اثر نشانی از غیاب کیوریتور و در عین حال تجسمی از حضور او در ورودی سالن دارد.

سالن مملو از آثار هنری است که با پردههای بلند نیلی رنگ به چندین بخش تقسیم میشود این پردهها به درخشندگی رنگهایی گرم اکثر آثار کمک میکند اما تا حدی تقسیمبندی برایم گیج کننده است به خصوص در سالن آرسناله که با وجود چیدمان منسجمتر یافتن متنها که اولویت زیادی برایم دارند آسان نیست . دوستم اما این چیدمان را ترجیح میدهد او دوست دارد در خود آثار غرق شود و متنها بیشتر اوقات برایش مانعند تا همراه.
تنوع مدیومها در نمایشگاه اصلی چشمگیر است. آثار چندرسانهای و همینطور استفاده از پارچه برای خلق اثر به عنوان بستر برایم بیش از هر چیز توجه برانگیز است. نمیدانم دلیل آن تمرکز روی مناطق جنوبی است که هنرهای دستی و تلفیقی مدیومی غالب است یا به تازگی توجه را برانگیخته و وارد هنر معاصر شدهاست. اما نکته جالب این است که تاریخچه مکان با حضور پارچه و الیاف به عنوان متریال قابل توجه همپوشانی دارد چرا که سالن اصلی آرسناله در گذشته بزرگترین کارخانهی طناببافی بودهاست و ۳۰۰ متر طول دارد. پس از ورود بیش از هر چیز اثر carrye schneider برایم شگفت انگیز است او بخشی از فیلم اسکلهی کریس مارکر را موضوع اصلی قرار داده و اینستالیشنی از کاغذهای عکس غول پیکر ساخته است.

یک کیلومتر عکس روی رول کاغذ عکاسی کروموژنیک. هنرمند تنها هشت ثانیه از تنها بخش متحرک فیلم مارکر را برگزیده. هشت ثانیهای که زنی که خوابیدهاست، چشمهایش را باز میکند. کری اشنایدر سالهاست بر روی موضوعاتی کار میکند که مرتبط با نادیدهگرفتن زنان به خصوص در تاریخ هنر است. در فیلم مارکر میان تمام تصاویر منجمد فیلم تنها هشت ثانیه متحرک برگزیده شده تا زن بالاخره از انجماد تاریخیاش بیرون بیاید. عنوان اثر «اولین زن زنده» با همین نگاه انتخاب شدهاست. در این پروژه دوربین اشنایدر به اندازهی یک اتاق بزرگ است. او تصاویر فیلم را از تلفن همراهش فریم به فریم و مستقیما روی کاغذ حساس عکاسی نوردهی میکند. کاغذی غول پیکر به طول یک کیلومتر. و بعد این تصاویر با اکسپوژرهای متعدد و لایههای دیگر ترکیب میشوند. برای هنرمند چهرهی زنان نه صرفن یک پرتره که مکانیاست که نیروهای مختلف فرهنگی، سینمایی، رسانهای و جسنیتی بر سر آن در حال کشمکشند. و این مسئله در این نمایشگاه به شکل افراطی خودش را نمایان میکند: یک لحظهی هشت ثانیهای از صورت یک زن آنقدر بازتولید شده که به یک کیلومتر ماده عکاسی تبدیل میشود.

در میانه سالن آرسناله آثار غولآسای هنرمند کنیایی «کالوکی نیامای» میخکوبم میکند.
بیش از هر چیز یکی از آثار او که تصویر زنی است که کودکی را بغل کرده برای دقایقی مرا در مقابل خود نگه میدارد. دستها بزرگ و در مرکز توجهاند. اثر روی پارچهای عظیم است و آویزان چندین بار دور اثر میگردم تا بتوانم تکنیک هنرمند را دریابم. کالوکی بیش از هرچیز از قصههای مادربزرگش در کودکی سرشار شده و همواره از او و مادرش که در کار با منسوجات مهارت داشته الهام میگیرد. او به تاریخ رسمی نمیپردازد اما تاریخ شفاهی نقش پررنگی در آثارش دارد. دوخت وجه پر رنگ آثارش است در برخی از کارها طراحیها به صورت دوخت روی پارچه انجام شده. آثارش همواره ترکیب چند ماده است. با راهنمای آن بخش که صحبت میکنم برایم توضیح میدهد که هنرمند از رنگ اکرولیک، طناب، روزنامه، پارچه، انتقال عکس، دوخت و حتی لاستیکهای سوخته استفاده میکند. آثارش حاصل شکافتن و دوختن و وصل کردن است. انگار آثارش پر از وصله کردن زخمهایی است که زیست شخصی هنرمند و حافظهی جمعی مردمانش از آن بسیار رنج دیدهاند اما اثر فقط دربارهی زخم و رنج نیست در میان این وصلهها نوعی التیام هم جاریست. چیزی که دستهای بزرگ مادر و تاکید بر عمل نگه داشتن و حفاظت کردن وجه انسانی عمیقی را عنوان میکند. اینجا مراقبت فقط یک احساس نیست که عملی است که فیزیک وجه بنیادین آن است. آثار او یک روایت واحد نیستند تکههایی از واقعه یا بهتر بگویم همنشانی تکههایی از خاطرهجمعی یک ملت اند.
در طول سالن آثار بسیاری هستند که توجه ام را جلب میکنند اما اگر بخواهم یکی از آن را انتخاب کنم ویدئو اینستالیشنی است که ابتدا صدایش مرا به جستجویش وا میدارد. و بعد نیم ساعتی را مقابلش میگذرانم. صدای نفس کشیدن گاه آرام،گاه طولانی، گاه خس خس.
اولش فکر میکنم شاید به دوران پاندمی ربط داشته باشد. دو صفحه مورب رو به روی هم یکی تصاویری از دختران سفید پوش که بیشتر اوقات چشمهایشان بسته است و در چیدمانی در ساحل ایستادهاند و باد در موهایشان میپیچد و دیگری زنان سالخورده و میانسال که در مکانی در بسته و در چیدمانی خوابیدهاند و گاهی یکی از آنها چشمهایش را میگشاید و صدای نفسها فضایی غریب ایجاد میکند. در میان این دو صفحهی نمایش یک نیمکت مورب است. دلم نمیآید بنشینم میخواهم نگاهم دائم از تصویر اول به سمت تصویر روبهرویش برود. هنرمند کرهای یو-ای-ریو در دوران پاندمی به وطنش برمیگردد. او از سرزمینی می آید که زنان جزیرهی ججو به شکل نسلی غواصان زبدهای هستند که محصولات دریایی برای گذران زندگی جمعآوری میکنند. این درحالی است که هنرمند که در دههی سی زندگیاش است حتی شناکردن بلد نیست. یو-ای-ریو شروع میکند به آموختن شنا اما به خوبی میداند او به انتخاب شنا میآموزد اما زنان آن جزیره به عنوان سنتی برای بقا ناچار بودهاند غواصی خودآموخته و بدون تجهیزات انجام دهند. او در یکی از تصاویر زنانی را نشان میدهد که همه عمرشان به این کار مشغول بودهاند و حالا در حال استراحتند و در تصویر رو به رو دخترانی که این سنت را از نسل قبلی میآموزند. دانشی که از بدن یک زن به زن دیگر منتقل میشود. دانشی که از مهارت نفس کشیدن و یکی شدن با قوانین طبیعت میآید. دانشی که مکتوب یا استاندارد نیست بلکه تجربهای بدنی است که در طول تاریخ منتقل شدهاست. یو-ای-ریو از آنها ابتدا شنا و بعد غواصی میآموزد و سپس همراهشان به دریا میرود. عنوان اثر «ارکستر نفسهاست» صدای تنفس، موسیقایی ساختهاست که نمیتوان شنیدش و متاثر نشد. موقع دیدن کار اشکهایم سرریز میشود. نمیدانم چرا. انگار نفسهایم همراه نفسهای آنها شر وع میکند به ساختن موسیقی تازهای. و شروع میکنم به همراهی ذهنی با بدن زنانی که سالها غذا و زندگیشان را با مهارتی بدوی از دل آب بیرون کشیدهاند. خیال میکنم در این چرخهی غواصی ابتدا بدن آمادهی گرفتن نفس میشود و بعد باید نیرویت را جمع کنی و در زیر آب غوطه بخوری در حالیکه نفست را برای مدتی طولانی حبس کردهای و شروع کنی به جمع آوری غذا از زیر آب و سپس به روی آب برگردی و دوباره نفست، بدنت و نیرویت را بازیابی کنی. میگویند زنان به وقت آمدن روی آب سطح صدای خاصی از بازدم و دم ایجاد میکنند. صدای این زنان برایم زبان بدنی است که حافظهی بین نسلی را منتقل میکند. توالی این صداها بر روی صدای دختران و خردسالانی که مشغول تمرین تنفس هستند تاثیر مضاعفی دارد. ویدئو بدون آنکه از غواصی تصویری نشان دهد چنان این حافظه جمعی را به تصویر میکشد که من مخاطب تمام لحظات این زنان را چه در کودکی به هنگام یادگیری چه در طول سنین مختلف کاریشان چه زیر آب و روی آب و بیرون آب تخیل میکنم.
سالن اصلی در آرسناله به غایت تماشاییاست و با خودم میگویم اگر به راستی روح قادر به ادامهی زیستن است کاش همین اطراف و لابه لای همین آثار پرسه بزند.
در محوطهی آرسناله آخرین پاویونی که میبینم، پاویون هند است. انگار وارد جهان رویاییام شدهام. جزئیات سازهها و دقت در ساختشان باورنکردنیاست.
هند بهشت هنرهای تزئینی و دستیاست. بسیاری از دوختهایی که در ایران منسوخ شدهاست هنوز در هند زندهاست. و در بینال این مهارتها تبدیل به حجمهایی بزرگ شدهاند که به تو فرصت میدهد وقت بیشتری جلوی آن بگذرانی. عنوان آن : «جغرافیای فاصله: به یادآوردن خانه» است. اینبار هم ناخودآگاه به سمت آثاری جذب میشوم که در خودش معنایی از خانه دارد. کیوریتور نمایشگاه امین جعفر پنج هنرمند را گرد هم آورده تا با آثارشان به این پرسش پاسخ دهند که خانه دقیقا کجاست؟ دوباره تپش قلبم آغاز میشوم. چقدر دلم میخواهد در میان سازهای حرکت کنم که سوماکشی سینگ با نخ ساختهاست. او خاطرهاش از خانه را با نخ به صورت ساختمانی تخریب شده بازسازی کردهاست. مسئول سالن میگوید باید از دور تماشا کنم و نمیتوانم درون آن ساختمان و میان دیوارهای نخی راه بروم. تمام خانههایی که در آن زیستهام از جلوی چشمانم میگذرد و درون آن سازه جای میگیرد.
مفاهیمی از جمله هویت در هند تحت تاثیر سرعت بیسابقهی تغییر زندگی سنتی به سمت مدرنیته به خصوص در این ۱۰- ۱۵ سال اخیر به شدت مناقشهبرانگیز است.
در زیباترین بخش نمایشگاه رانجانی شتار مفهوم خانه را گسترش میدهد آن را نه فقط به ساختمان و دیوار تقلیل نمیدهد که آن را به طبیعت ارجاع میدهد و باغی معلق از طریق مواد ارگانیک میسازد. در این نمایشگاه نیز دوباره یادآوری میشود. خاطرهی ما از خانه فراتر از یک ساختمان است. رنگها بوها گیاهان در حافظهی ما از خانه گره خوردهاند. میزان جزئیات هر سازه و پیچیدگی ساختشان هم گونهای دیگر از یادآوری و پیچیدگی خاطرهی ما از خانه و بازگشت به هویت بومی در تقابل با شهری شدن و سرعت و مدرنیته است. در پاویون هند با نقطهنظری رو به رو هستیم که میخواهد یادآوری کند که وقتی زیست گذشتهمان را از دست میدهیم چطور آن را در حافظهی خود و بدنمان حمل میکنیم.
در بینال ونیز ۲۰۲۶ مناقشهبرانگیزترین اثر مربوط به پاویون ملی اتریش در باغ جیاردینی است. چند ماه است برای دیدن این اثر لحظهشماری میکنم.
گویا سالن تعداد مشخصی از بازدیدکننده را در خود جا میدهد و هر ۴۵ دقیقه یکبار نمایش از اول اجرا میشود. قبل از ورودی مسئول سالن توضیح میدهد که اجازهی گرفتن عکس و فیلم نداریم. صف بسیار طولانی است. در گرمای طافت فرسا و زیر آفتاب ابستادهایم. که با دیدن زنی برهنه که با تجهیزات از طنابی منتهی به ناقوس کلیسا بالا میرود غافلگیر میشویم. زن درون ناقوس وارونه می شود و بعد چند ثانیه شروع میکند به کوبیدن بدنش به بدنهی ناقوس. روی پهلوهایش دو تکه فلز نصب کرده تا ناقوس به صدا در بیاید. بعد از چند دور کوبیدن خودش از ارتفاع پایین می آید و ما به همراه گروهی دیگر وارد سالن میشویم. دفترچه یادداشتم را از کیفم بیرون میآورم تا هر چه میبینم را یادداشت کنم. سالن کوچک است و در ورود و خروج رو به روی هم قرار دارند. سمت راست و چپ حوضی پر از آب است و یا بهتر است بگویم گویا سالن دریاچه ای است که ما مخاطبان بر روی پلی رویش قرار گرفتهایم. نمایش از سمت چپ آغاز میشود. یک حوضچهی آب که زنی به حالت دایرهوار در آن محدودهی تنگ جت اسکی میراند. در ابتدا آرام و بعد با حداکثر سرعت. گویی دارد با تکنولوژی به دور خودش میرقصد. این گردش سریع موجهای بلندی تولید میکند که بخشی از آب روی مخاطب پاشیده میشود و بعد دوباره حرکتش آرام میشود. اجراگر (پرفورمر) از جت پایین میآید و در میان آب و در مرکز میایستد و با دست جت اسکی را هدایت میکند تا همچنان دور بزند و در نهایت از صحنه خارج میشود. با تمام شدن نگاه ما به سمت راست برمیگردد. طولانیترین بخش نمایش. یک تلماسه در وسط حوضچه آب قرار دارد. در گذشته تلماسهها جهت باد را مشخص میکرد. چهار پیکان روی ستونی نصبند که به شمال و جنوب و شرق و غرب اشاره دارد اما بر روی این ستون علاوه بر آن چهار پیکرهبرنزی در ابعاد واقعی انسان دیدهمیشود.
چهار پیکرهی زن که یکی از آنها به حالت مسیح مصلوب است و دو تای دیگر در حال نجات او و در نهایت نفر آخر که با نیزهای در دست روی نیزهی سوم در بالاترین محل با اقتدار ایستاده و به رو به رو خیره است. در حال تماشای این سازهی گردان هستیم که زنی برهنه (اجراگر اول بخش دوم) وارد صحنه میشود. پرواضح است که بدن مجسمهی زنی که در ردیف بالا ایستاده است را از روی بدن او قالب گرفتهاند. زن از ستون بالا میرود. و روی پیکان و در جهت آن درست همان جایی مینشیند که مجسمهاش در سر دیگر آن ایستادهاست. از جایش برمیخیزد بالاتر میرود و بعد از نوک پیکانی که مجسمهاش در دست گرفته به شکل وارونه آویزان میشود. با هر حرکتی که میکند نفسمان در سینه حبس میشود پنج پیکر بر روی سازهای گردان در هم پیچیدهاند که یکی از آنها زندهاست. بدن زنده پیوسته به شکلها مختلف روی پیکانها می ایستد، بالا میرود، مینشیند، آویزان میشود. آنقدر که سرانجام اجراگر دوم هم وارد میشود،مجسمهی او نیز در صحنه حضور دارد. حالا شش پیکره که دوتایشان زندهاند دارند روی میلهها اجرای نمایش میکنند. در طول نمایش دو اجراگر در حال بازتولید فرمهای مجسمهها هستند. و در نقطهی اوج که بازآفرینی حالت مسیح مصلوب است بالاخره از تلماسه پایین میآیند. صدای موسیقی بلندتر شدهاست و اضطراب بیامانی فضا را پر میکند. جهان گویی هر لحظه بیشتر می آشوبد. و میان همین آشوب موسیقی ناگهان متوقف میشود. صدای جیرجیرکها بلند می شود. ناقوس به صدا در میآید و زن خود را به ناقوس میکوبد. اجرا تمام شدهاست اما زنگها در وجود ما همچنان مینوازند. ارتباط با بدنهای زنده در موقعیتهای فرمی پیچیده میخکوبم کردهاست. من و دوستم نمیتوانیم تا چند دقیقه صحبت کنیم. در بخش بعدی نمایش زنی در یک اکواریوم آب با یک ماسک اکسیژن ایستادهاست. این پرفورمنس اثر فلورنتینا هولتسینگر است که ما در بخش راندن جت اسکی او را دیدهایم. سه هفته بعدتر به شکل اتفاقی با عکاس این گروه آشنا میشوم (السا اکازاکی که عکس از تلماسه در این مقاله مربوط به اوست) او برایم توضیح میدهد که باقی اجراگرها از شاگردان فلورنتیتا هستند. او میگوید اجراگرها به نوبت و چرخشی نقششان عوض میشود به جز دو تا از زنها. یکی آنکه از ناقوس آویزان میشود و دیگری زنی که در آکواریوم است چرا که فقط این دو بدنشان توان این موقعیتها را در مدت طولانی داشتهاست. در بخش پایانی مخاطبان میتوانند در یک دستشویی با اهدای مایعات بدنشان آن را بعد از تصفیه وارد چرخه اجرا کنند.
حالا شاید بهتر بتوانم بفهمم ماجرای این اجرا از چه قرار است. ایدهی اصلی از خود شهر ونیز گرفته شدهاست. فلورنیتا با یک نمایش بینارشتهای پاویون اتریش را به موجودی زنده تبدیل کردهاست. آب وجه مشترکی است میان تمامی چالشهایی که امروزه با آن طرفیم. از معماری تا شهر و از شهر تا بدن مرزهایشان در هم تنیده شده است. فلورنتینا به شکل رادیکال هشدار میدهد که ما در حال زندگی در پسماندهای دیگرانیم. زندگیای که درگیر مصرفگرایی و ماشینیشدن بیش از حد است در عین حال که مناسک و آئینها نیز بخشی از آن را شامل میشود. فضایی که همواره میان پاکی و آلودگی یا گناه و کفاره در نوسان است.
این بار سوال اولم را دوباره از خودم میپرسم. آیا هنر در میان اینهمه بیرحمی و در این موج کشتار و نسلکشی و جنگهای تحمیلی و احمقانه، مهاجرتهای اجباری و از دست دادن وطن در میان هیولاهای بزرگ تکنولوژی و از بین رفتن محیط زیست، از محدود امکان هایی نیست که می توان همچنان از تمامی این دردها سخن گفت؟ شاید همهی اینها به قول دوستم مد امروز است. اما مگر هنرمند میتواند در محیطی ایزوله و به دور از تمامی این رنجها بیافریند و از درد نگوید. برای من هنوز هم هنر تنها جای نفس کشیدن است. جایی است که می توان از رنجها و صداهای خاموش گفت و در روزگاری که صداهای شخصی در هیاهوهای بزرگ گم میشوند دست به بیانگری زد. شاید کویو کوئو نیز میخواست همینها را به ما یادآوری کند که حتی در جهان پر خشونت امروزی هنر همچنان می تواند به امتداد صداهای آرامتر کمک کند. همچون گامهای مینور.

