;
گالری بستان
در موعدِ انفجار نهایی
اگر به چشمانم نگاه کنی،
می توانی تاریخِ این نبرد را مرور کنی
نبردی که رقصِ وارونگیاش می خوانند . وارونگی،
طریقهی من است برای رهایی .
نگاه کن .
چگونه با ایستادن میدوم .
چگونه با خفگی، تنفس میکنم .
چگونه با ابروهای آژنگینم لبخند میزنم .
در محاصره بودم . فرمانده گفت : به تیرباران تیرگی ببندیدش.
غافل که من
با نبرد میرقصم و با تاریکی میرنگم
تو ایستادهای رودرروی این تاریخِ معکوس .
ده ثانیه مانده به انفجارِ نهایی .
من این ده ثانیه را تا ابد طول کشیدهام .